دلیل بودن تو

هر کسی دوتاست .
و خدا یکی بود .
و یکی چگونه می توانست باشد ؟
هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست .
و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت .
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند .
خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد .
و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد .
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد .
و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند .
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور .
اما کسی نداشت ...
و خدا آفریدگار بود .
و چگونه می توانست نیافریند .
زمین را گسترد و آسمانها را برکشید ...
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود .
و با نبودن چگونه توانستن بود ؟
و خدا بود و با او عدم بود .
و عدم گوش نداشت .
حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم .
و حرفهایی است برای نگفتن ...
حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند .
و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد ...
و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت .
درونش از آنها سرشار بود .
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟
و خدا بود و عدم .
جز خدا هیچ نبود .
در نبودن ، نتوانستن بود .
با نبودن نتوان بودن .
و خدا تنها بود .
هر کسی گمشده ای دارد .
و خدا گمشده ای داشت ...
تو را هيچگاه نمي توانم از زندگي ام پاک کنم چون تو پاک هستي مي توانم تو را خط خطي کنم که آن وقت در زندان خط هايم براي هميشه ماندگار ميشوي و وقتي که نيستي بي رنگي روزهايم را با مداد رنگي هاي يادت رنگ مي زنم

سالهاست که خوابهای من از دریا و سنجاقک خالی ست.خوابهایم نه بوی تو را میدهند،نه بوی رویاهای کودکی ام را.
سالهاست جاده ها سر به زیر و ساکت به راه خود دامه میدهند،بی آنکه منتظرگامهای من باشندواشاره تو.
به من گفته بودی بهشت نزدیک است وگاهی در حیاط خانه مان هم میتوانم ان را ببینم وامروز که باران همه آرزوهایم را خیس کرده است،دفترچه ام شبیه بهشت شده است،پر از گلهایی که به نام تو روییده اند.
به من گفته بودی عشق بی آنکه خبر کند می آید،با فانوسی در دست وبرقی در چشمان وامروزکه میتوانم دنیا را در یکی از سلول های تو ببینم،نمی دانم که عشق در خانه من خواهد نشست یا نه؟
هر روز به تو فکر میکنم و از خودم می پرسم که آیا درختان وپرندگان خواب می بینند؟آیا درختان میتوانند بوی تو را حس کنند؟آیا پرندگان میتوانند برای تو شمعی بر افروزند؟
از تو با چه کسی حرفی بزنم؟چه کسی باور میکند که بهشت را در دستهای تو دیده ام وزمین را که با همه عظمتش روی دگمه پیراهنت نشسته بود؟چه کسی باور میکند جنگل های انبوه دنیا در گیسوان دلتنگ تو گم می شوند؟
ترانه ای برای تو سروده ام،ازگفتگوی موجها و ساحل زیباتر است،اما از سکوت تو زیباتر نیست.دوست دارم ترانه هایم در قلب تو خانه داشته باشند وتوبا انگشتهای لاغرم روی شیشه مه گرقته بنویسی:«اگر چراغ عشق روشن باشد ،هزار کوهستان هم نمیتواند بین ما فاصله بیندازد»
يكی را دوست دارم
ولی افسوس او هرگز نميداند
نگاهش ميكنم شايد
بخواند از نگاه من
كه او را دوست ميدارم
ولی افسوس او هرگز نميداند
به برگ گل نوشتم من
تو را دوست ميدارم
ولی افسوس او گل را
به زلف كودكی آويخت تا او را بخنداند
به مهتاب گفتم ای مهتاب
سر راهت به كوی او
سلام من رسان و گو
تو را من دوست ميدارم
ولی افسوس چون مهتاب به روی بسترش لغزيد
يكی ابر سيه آمد كه روی ماه تابان را بپوشانيد
صبا را ديدم و گفتم صبا دستت به دامانت
بگو از من به دلدارم تو را من دوست ميدارم
ولی افسوس و صد افسوس
زابر تيره برقی جست
كه قاصد را ميان ره بسوزانيد
كنون وامانده از هر جا
دگر با خود كنم نجوا
يكی را دوست ميدارم
ولی افسوس او هرگز نميداند

وقتی ماهیهای توی حوض فیروزه
وقتی کبوترای بی آب ودونه توی ایوون خونه
پی یک آشیون دیگه پر میکشن
وقتی گلای قالی کهنه توی خونه
بهارو تو خواب به یادم میارن
وقتی چشمهای یکی توی حوض پر آب میشه
نگام توی آیینه لرزون و بی تاب میشه
اونوقت میگم خدایا بگو آخرش چی میشه
دیگه مثل همیشه
صفا و مهربونی توی هیچ دیاری پیدانمیشه
دیگه توی حوضای فیروزه ای
ماهیهای قرمز خال خالی
توی خونه ها پیدانمیشه
گلای شاعباسی و خطهای اسلیمی
روی بهار هیچ قالیی طراحی نمیشه
آخه میگن اینجا هیچ دلی دریایی نمیشه
رو دیوار خونه ها دیگه نقاشی نمیشه
اینجا فقط اشکه که روی گونه ها پیدا میشه
قلبای عاشق که با یک دنیا غم و غصه
بیصدا شکسته میشه

شايد اشتباهه اما عاشقا دروغ مي گن
آدماي مهربون و باوفا دروغ مي گن
اونا كه مي گن كه تا هميشه ديوونتن
بذا بي پرده بگم كه به شما دروغ مي گن
اونا كه مي آن به اين بهونه ها، كه اومدن
از توي شهر قشنگ قصه ها، دروغ مي گن
اونا كه فدات بشم تكيه كلامشون شده
به تموم آسمونا، به خدا دروغ مي گن
اونا كه با قسم و آيه مي خوان بهت بگن
تا قيامت نمي شن ازت جدا، دروغ مي گن
ما كه رفتيم ولي يادت باشه ديوونه بوديم
واسه تو يه عمر اسير، تو كنج اين خونه بوديم
ما كه رفتيم تو بمون با هركي كه دوسش داري
با اوني كه پنهوني سر روي شونش مي ذاري
ما كه رفتيم ولي اين رسم وفاداري نبود
ما كه رفتيم ولي مزد دستاي ما اين نبود
دل ما لايق اينكه بندازيش زمين نبود
ما كه رفتيم دل نديم ديگه به عشق كاغذي
لااقل مي اومدي پيشم، واسه خداحافظي

قلبی كه از شكسته شدن مي هراسد هرگز به نواي عشق به رقص در نخواهد آمد
رويايي كه از بيداري مي هراسد هرگز فرصت بوجود آمدن نخواهد يافت
هر آن كس كه پرواي رها شدن در سوداي عشق را دارد
هرگز ان را به کسی ارزانی نخواهد کرد
و جاني كه از مرگ در هراس باشد چگونه زيستن را نخواهد آموخت
پس در شبهاي تنهايي و جاده هاي طولاني و بي انتهاي زندگي
آن گاه كه مي انديشي عشق تنها سهم انسانهاي خوشبخت و قدرتمند است
تنها به ياد آر كه در زمستان سرد در زير برفهاي سرد و منجمد
دانه اي نهفته كه گرماي عشق خورشيد در بهاران آن را به گل سرخي مبدل خواهد ساخت



